کد خبر: 4988

تاریخ انتشار: ۱۳۹۶/۰۳/۲۷ - ۴:۰۵

ماجرای تشرف شهید حسن عشوری به محضر حضرت سیدالشهدا(ع)

به گزارش خبرنگار چابک خبر ، در فرازی از وصیت نامه پاسدار انقلاب اسلامی ، سرباز گمنام امام زمان(عج) شهید حسن عشوری ، ماجرای تشرف به محضر حضرت سیدالشهدا(ع) آمده است که به شرح ذیل می باشد: می خواهم ماجرایی را برای شما نقل کنم که شنیدن آن برای همه مفید است. شبی در عالم خواب خود را […]

به گزارش خبرنگار چابک خبر ، در فرازی از وصیت نامه پاسدار انقلاب اسلامی ، سرباز گمنام امام زمان(عج) شهید حسن عشوری ، ماجرای تشرف به محضر حضرت سیدالشهدا(ع) آمده است که به شرح ذیل می باشد:

می خواهم ماجرایی را برای شما نقل کنم که شنیدن آن برای همه مفید است. شبی در عالم خواب خود را در مکانی دیدم که پشت دری به حالت انتظار ایستاده ام.

پس از چند لحظه اجازه ورود به من داده شد، من نیز به داخل اتاق رفتم. ناگهان دیدم مردی بالباس عربی تمام سیاه و بی سر در حالی که خون به لباسش جاریست در برابرم ایستاده، در همین لحظه و در عالم خواب در مقابل آن مرد بی سر به زمین افتادم و هیچ گونه توانایی تکلم و حرکت نداشتم.

در همین حین صدایی به گوشم رسید که چشمانت را باز کن. به زحمت بسیار فقط توانستم چشمانم را باز کنم و به ندا رسید که این مرد بی سر امام مظلومت حسین ابن علی(ع) است. پس از چند لحظه که از آن حال خارج شدم دیدم اباعبدالله با سر مبارک و لباس زیبایی که به تن داشت در سمت راست من و بافاصله ای اندک به روی منبر نشسته اند و به من خیره شده اند، در حالی که لبخندی نیز به لب داشتند.

در عالم خواب به خود نهیبی زدم و گفتم که اگر این فرصت را از دست بدهی عمرت سراسر تباه شده است.با هر مشقت و سختی که بود کشان کشان خود را به اولین پله منبر امام حسین(ع)رساندم و پله اول منبر ایشان را به دست گرفتم.

وجود نازنین اباعبدالله در حالی که با تبسم به من نگاه می کرد از من پرسیدند:

چه می خواهی؟ عرض کردم مولا جان فقط می خواهم که برات شهادت مرا امضا کنید. باهمان لبخندی که بر لبان مبارکشان نقش بسته بود سر مبارک خود را به حالت رضایت تکان دادند…

ارسال دیدگاه

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.

تقویم شمسی
آبان ۱۳۹۶
ش ی د س چ پ ج
« مهر    
 12345
۶۷۸۹۱۰۱۱۱۲
۱۳۱۴۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹
۲۰۲۱۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶
۲۷۲۸۲۹۳۰